تبليغاتX
Body چهل جمعه با توسل...پايگاه اينترنتي منجي در اديان و اسلام Body

 

 

 

   
موضوعات مطالب
 

وهابيت

اهل بيت

آينده جهان

مهدويت در اديان ديگر

مهدويت از نگاه غرب

مهدويت و اهل سنت

مهدويت و شيعه

 

 

 

 

 

 

 

 

    اعلانات وبلاگ




       
 

 

بخش مطالب روزانه وبلاگ

پنجشنبه دوازدهم دی 1387
سخنرانى امام حسين عليه السّلام در مكّه

بــــه نــــــــام خدا

 

سخنرانى امام حسين عليه السّلام در مكّه 

 

چنين روايت شده هنگامى كه آن حضرت عزيمت مسافرت عراق داشت برخاست و خطبه اى انشاء فرمود و پس از آنكه خداوند وَدُود را ستايش ‍ نمود و ثناى جميل بر حضرت ختمى مرتبت سرود، چنين فرمود كه به قلم تقدير كشيده شد خط مرگ بر فرزندان آدم چون گردنبندى بر گردن مه وشان سيمين كه بدان زينت افزايند و چه بسيار مشتاقم به ديدار ياران ديرين كه از اين دار فنا رستند و از اين دام بلا جستند چون اشتياق يعقوب به ديدار يوسف عليهماالسّلام و خداى U زمينى از براى من اختيار فرموده فيما بين سرزمين « نواويس » و « كربلا » كه به ناچار ديدار آن خواهم نمود. گويا مى بينم كه گرگان بيابان يعنى اَشْقياى كوفه ، اعضاى مرا پاره پاره مى كنند كه شكم هاى گرسنه و مَشكهاى تهى خود را از آن انباشته دارند. فرارى از قضاى الهى نيست و نه از سرنوشت حق گريزى . آنچه خداى U بر آن خشنود است ، خشنودى ما در آن است . شكيباى بلاى حق هستيم و صابر بر قضاهاى او؛ پس اجر صابران به ما خواهد بخشيد و پاره تن رسول صلّى اللّه عليه و آله از او جدايى ندارد؛ پس رفتار ما بر طريقه اوست و پاره هاى تن او در رياض قُدس مجتمع خواهند گرديد تا بدين واسطه چشمان رسول صلّى اللّه عليه و آله روشن شود و خدا به وعده خويش به رسولش ، وفا كند. هر كس را كه عزم جان نثارى است و خون خود را در راه دوستى ما خواهد ريخت ، بايدش كه آماده سفر شود؛ زيرا كه من بامداد فردا روانه خواهم شد به سوى عراق ، ان شاء اللّه (13) .

ابو جعفر محمد بن جرير طبرى امامى المذهب - عَلَيْهِ الرَّحْمَة - در كتاب « دلائل الامامة » خود روايت نموده كه گفت از براى ما حديث كرد ابو محمد سفيان بن وكيع از گفته پدر خويش و او از « اَعْمش ». روايت كرده كه ابو محمد واقدى و زرارة بن خلج چنين گفتند كه ما به شرف ملاقات جناب ابى عبداللّه الحسين عليه السّلام رسيديم قبل از آنكه ايشان از مكّه معظّمه نهضت به سوى عراق فرمايد؛ پس ضعف حال اهل كوفه را به خدمتش ‍ عرضه داشتيم و گفتيم با اينكه دلهايشان مايل خدمت آن جناب است و لكن شمشيرهايشان را بر روى او كشيده اند.

امام حسين عليه السّلام به دست مبارك خود اشاره به سوى آسمان نمود، پس درهاى آسمان باز شد و ملائكه بسيار نازل گرديد به عددى كه احصاى آنها را بجز خداى U كسى نمى داند؛ پس فرمود: اگر نمى بود تقارب اشياء به هم ديگر (يعنى آنكه بايد هر امر مقدّرى به موجب اسباب مقدّره او جارى و واقع گردد) و باطل شدن اجر و ثواب ، هر آينه به كمك اين ملائكه با اين مردم مقاتله مى نمودم ، و لكن به موجب علم اليقين مى دانم كه در آن زمين است محل افتادن من و اصحاب و ياران من و باقى نخواهد ماند از همه ايشان احدى مگر فرزند دلبندم على امام زين العابدين عليه السّلام .

مَعْمَر بن مُثَنّى در باب شهادت ابى عبداللّه عليه السّلام به اين مضمون روايت نموده كه چون روز ترويه شد عمربن سعد بن ابى وقّاص - عَلَيْهِ اللَّعْنَةُ - با لشكرى انبوه به امر يزيد پليد وارد مكه معظّمه گرديد

كه با آن حضرت جنگ كند در صورتى كه آن جناب سبقت در جنگ نمايد والاّ اگر قدرت بر مقاتله او يابد با او قتال كند و او را به درجه شهادت رساند. پس موكب همايونى در روز ترويه از مكه معظّمه نهضت فرمود. و روايت دارم از كتاب اصلى از اصول اخبار كه جامع آن احمدبن حسين بن عمربن بريده است كه مردى ثقه و عدل بود و اصل آن روايات از محمدبن داود قمى است كه با اسناد خويش از حضرت امام صادق عليه السّلام روايت كرده كه آن حضرت فرمود: محمد بن حنفيّه به خدمت برادر والا مقام خود شرفياب شد در آن شبى كه در صبح آن ، آن جناب عزم خروج از مكه معظمه داشت .

محمد عرض كرد: اى برادر، اهل كوفه آنانند كه شما غدر و مكر ايشان را نسبت به پدر بزرگوار و برادر عالى مقدار خويش مى دانى و من بيم دارم كه مبادا حال تو نيز بر منوال حال گذشتگان گردد؛ پس اگر راءى مبارك بر اين قرار گرفت كه در مكه اقامت فرمايى تو عزيزتر و گرامى تر از هر كس كه مقيم حرم است خواهى بود. حضرت عليه السّلام در جواب فرمود: مى ترسم كه مبادا يزيدبن معاويه - لَعَنَهُ اللّهُ - بطور ناگهانى مرا مقتول سازد و به اين واسطه من اوّل كسى باشم كه از جهت قتل من ، حرمت خانه خدا بشكند. محمد عرض نمود كه اگر از اين مطلب تو را انديشه است تشريف فرما يمن شو يا بعضى از نواحى دور دست را اختيار فرما؛ زيرا در آنجا از همه كس ‍ گرامى تر خواهى بود و هيچ كس بر تو دست نخواهد يافت .

آن جناب فرمود: در اين باب ، بايد نظرى نمود.

چون هنگام سحر شد، حكم فرمود موكب شريف را از مكه معظمه كوچ دهند و روانه راه شد. چون خبر به محمدبن حنفيّه رسيد به خدمتش ‍ شتافت و زمام ناقه را كه بر آن سوار بود گرفت عرضه داشت :

يا اءَخى ! وعده فرمودى كه در آنچه عرضه داشتم تاءملى فرمايى ؟

امام حسين عليه السّلام فرمود: چنين است .

محمد گفت : پس چه چيز تو را واداشت كه با اين سرعت ، عزم خروج از مكه نمودى ؟ فرمود: آن هنگام كه از نزدت جدا شدم ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به نزد من آمد (يعنى در عالم خواب . و شايد معنى ديگر را اراده كرده باشد و در اينجا اجمال لفظ خالى از لطف نيست ) و فرمود: اى حسين ! برو به جانب عراق كه مشيّت الهى بر اين متعلّق است كه تو را مقتول ببيند! محمد حنفيّه گفت : « إِنّا للّهِِ وَإِنّا...». چون چنين باشد پس مقصود از همراه بردن زن و بچه چيست ؟

راوى گويد: امام حسين عليه السّلام در جواب برادر، فرمود كه هم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به من فرموده كه مشيّت حق بر اسيرى ايشان تعلّق يافته كه خدا ايشان را اسير ببيند.

امام عليه السّلام اين سخن را فرمود آنگاه سلام وداع به برادر گفت و روانه مقصد شد.

محمدبن يعقوب كلينى رضى اللّهُ عنه در كتاب « رسائل » خويش به سند

مذكور در متن ، روايت نموده از حمزه بن حمران از حضرت امام صادق عليه السّلام كه در خدمت آن جناب سخن از خروج ابى عبداللّه الحسين عليه السّلام در ميان آمد و آنكه محمد بن حنفيّه از نصرت آن جناب تخلّف نمود. امام صادق عليه السّلام فرمود: اى حمزه ، من تو را خبر دهم به حديثى كه پس از اين مجلس ، مرا از حال محمد بن حنفيه سؤ ال ننمايى : به درستى كه چون حضرت امام حسين عليه السّلام از مكّه جدا شد و توجّه به سوى عراق فرمود، فرمان داد كه پاره كاغذ به خدمتش آوردند و در آن نوشت :

« بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ

اين نوشته اى است از جانب حسين بن على به جماعت بنى هاشم .

امّا بعد؛ هر كس از شما به من بپيوندد شهيد گردد و آنكه تخلّف نمايد به پيروزى نرسد. والسلام .»

شيخ مفيد محمد بن محمد بن نعمان رضى اللّهُ عنه در كتاب « مولد النبى صلّى اللّه عليه و آله و مولد اءوصيائه » به اسناد خود از حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام روايت كرده كه آن حضرت فرمود: در آن هنگام كه حضرت ابى عبداللّه الحسين عليه السّلام از مكه معظّمه بيرون آمد از براى آنكه وارد شهر مدينه طيّبه شود افواجى از ملائكه مسوّمين (صاحبان نشانه چنانچه سپاهيان را نشانه است ) و ملائكه مُرْدفين (يعنى فرشتگانى كه از عقب سر مى رسند مثل صفوف لشكر كه به نظام رود) كه حربه ها در دست و بر اسبهاى نجيب بهشتى سوار بودند شرفياب

گرديده و بر آن حضرت سلام نمودند و عرض كردند: اى حجت خدا بعد از رسول خدا و اميرالمؤ منين و امام حسن عليهم السّلام بر جميع عالم ، به درستى كه خداU مدد نمود جدّت صلّى اللّه عليه و آله را به وسيله ما در موارد بسيار و همانا حق تعالى ما را از براى امداد و يارى تو فرستاده .

امام عليه السّلام فرمود: وعده گاه ما در آن حفره و بقعه اى است كه در آن شهيد مى شوم و نام آن « كربلا» است ؛ چون در آنجا وارد شوم به نزد من آييد. عرضه داشتند: اى حجت خدا، خداىU ما را فرمان داده كه سخن تو را بشنويم و مطيع امر تو باشيم ، آيا هيچ انديشه از دشمنان دارى كه ما با تو همراه باشيم ؟ فرمود: دشمن را بر من راهى نيست و آسيبى به من نتوانند رسانيد تا آن هنگام كه برسم به بقعه خود. و نيز جمعيّتى از مؤ منين طائفه جنّ به خدمت آن جناب رسيدند و عرض نمودند: اى مولاى ما! ماييم گروه شيعيان و ياران تو، ما را به آنچه كه بخواهى امر بفرما اگر ما را فرمان دهى كه جميع دشمنان تو را به قتل رسانيم و تو در جاى خود آرام و مكين باشى ، كفايت دشمنان از جناب تو خواهيم نمود. امام حسين در جواب ايشان فرمود: خدا شما را جزاى خير دهد، مگر اين آيه شريفه را كه بر جدّم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نازل گرديده ، نخوانده ايد: (قُلْ لَوْ...)(14) ؛ يعنى بگو اى رسول خدا، همانا اگر در خانه هاى خويش ساكن شويد البتّه آنانكه حكم قتل بر ايشان مقدّر و مكتوب است در همان خانه هاى خود و خوابگاه خويش به مبارزت افتند (و از چنگال مرگ نتوانند فرار كنند).

پس هرگاه كه من در جاى خود اقامت گزينم پس به چه چيز اين خلق كه مستعدّ از براى هلاكت هستند امتحان كرده خواهند شد و به كدام امر آزمايش مى شوند و چه كسى به جاى من در قبرم و گودال كربلا مدفون شود، حال آنكه خداىU اين را در روز « دَحْو الاَْرْض » كه زمين را پهن نموده ، از براى من اختيار فرمود و آن را منزلگاه شيعيان و دوستان من قرار داده و در آنجا ساكن خواهند شد؛ پس آن زمين امان است از براى ايشان در دنيا و آخرت . و لكن در روز شنبه كه روز عاشورا است حاضر شويد و در روايتى غير از اين روايت ، فرمود: روز جمعه حاضر گرديد كه من در آخر همان روز كُشته خواهم شد و هيچ كس پس از قتل من از اهل بيت و انساب و برادران من باقى نخواهد بود و سرم را مى برند به سوى يزيد بن معاويه لَعَنَهُمَا اللّهُ - پس جنّيان عرض كردند: به خدا سوگند، اى حبيب خدا و پسر حبيب خدا! اگر نه اين بود كه اطاعت امر تو بر ما واجب است و مخالفت فرمان تو ما را جايز نيست ، البته در اين باب بر خلاف فرمانت ، همه دشمنان تو را به قتل مى رسانيديم پيش از آنكه بتوانند به شما دست يابند. امام حسين عليه السّلام فرمود: به خدا سوگند، قدرت ما بر دفع دشمنان ، زيادتر از شماست ، و لكن نظر ما اين است كه از روى بيّنه باشد و پس از اتمام حجت بر آنها، به هلاكت رسند و آنان كه زنده اند، زندگى آنان نيز در آخرت بر اساس بيّنه و حجّت باشد. پس آن حضرت روانه راه گرديد تا رسيد به منزل « تنعيم » و درآن مكان قافله اى را كه از طرف والى يمن - بحير بن ريْسان حِمْيَرى ، هدايايى به يزيدبن معاويه مى برد، ملاقات كرد و امر فرمود آن هديه ها را از آنها گرفتند؛ زيرا حكم و سلطنت امور مسلمين در آن عصر، به عهده امام حسين عليه السّلام بود و او امام امت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بود و به صاحبان شتران ، فرمود: هر كس دوست مى دارد كه با ما تا عراق بيايد كرايه او را تماما به او خواهيم داد و با او به نيكويى مصاحبت خواهيم داشت و هر كه را محبوب آن است ، كه از ما جدا شود، به قدر آنچه كه از يمن مسافت طى نموده و آمده ، كرايه به او عطا مى فرماييم ؛ پس گروهى در ركاب آن حضرت ماندند و جماعتى امتناع از رفتن نمودند. پس حضرت امام حسين عليه السّلام مَرْكَب راند تا آنكه به منزل « ذات عِرْق »(15) رسيد و در اين منزل « بشربن غالب » كه از عراق مى آمد به خدمت امام عليه السّلام رسيد و حضرت احوال اهل كوفه را پرسيد. بشربن غالب عرض نمود: مردم را چنان گذاردم كه دلهاى ايشان با شما بود و شمشيرهاى آنان با بنى اميّه !؟ حضرت فرمود: برادر ما از بنى اسد، سخن به راستى گفت . به درستى كه خداىU به جا مى آورد آنچه را كه مشيّت او تعلّق يافته و حكم مى كند آنچه را كه اراده دارد. راوى گويد: امام عليه السّلام از آن منزل كوچ كرده و روانه شد تا به وقت زوال ظهر به منزل « ثعلبيّه » رسيد، پس سر مبارك را بر بالين گذارد و اندكى به خواب رفت ، چون بيدار گرديد فرمود: در خواب ديدم كه هاتفى همى گفت كه شما به سرعت مى رود و مرگ شما را به تعجيل به سوى بهشت مى برد. در اين هنگام فرزند دلبندش حضرت على اكبر عرض نمود: اى پدر، مگر ما بر حق نيستيم ؟

امام عليه السّلام فرمود: به خدا سوگند، آن خدايى كه بازگشت همه بندگان به سوى اوست ، ما بر حق هستيم .

حضرت على اكبر عرض كرد: حال كه چنين است باك از مردن نداريم .

حضرت امام عليه السّلام فرمود: اى فرزند، خدا تو را جزاى خير دهد، جزايى كه فرزندان را در عوض نيكى ، نسبت به پدر خويش مى دهد. پس ‍ قرة العين رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله آن شب را در منزل به سر برد، چون صبح شد ناگاه ديد كه از طرف كوفه مردى كه مُكَنّى به اباهرّه اَزْدى بود، مى آيد و به خدمت امام آمد عرضه داشت : يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ! چه چيز تو را از حرم خدا و حرم جدّت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بيرون آورد؟

امام عليه السّلام فرمود: وَيْحَكَ! اى اباهرّه ، به درستى كه بنى اُميّه - لَعَنَهُمُ اللّهُ - مال مرا گرفتند صبر نمودم و عِرْض مرا ضايع نمودند صبر كردم و خواستند كه خون مرا بريزند فرار كردم و به خدا، اين گروه ستمكار مرا خواهند كشت و خداى متعال لباس ذلّتى كه ايشان را فرا گيرد به ايشان خواهد پوشانيد و هم شمشير برنده را بر آنها فرود خواهد آورد و خدا مسلّط خواهد نمود بر ايشان كسى را كه آنها را خوار و ذليل گرداند تا در مذلّت بدتر از قوم سبا باشند آن هنگام كه زنى بر ايشان پادشاه شد، پس حكمرانى در مالها و خونهاى آنها، مى نمود.

پس از اين فرمايش ، از آن منزل نيز كوچ نموده و روانه راه شد.

روايت كرده اند: جماعتى از بنى فَزاره و طائفه بَجيله گفتند: ما با زُهَيْر از مكه معظّمه بيرون آمديم و در راه بر اثر و دنبال امام حسين راه مى رفتيم تا آنكه به آن جناب ملحق نگرديم . و چون به منزلى مى رسيديم كه امام عليه السّلام اراده نزول مى فرمود ما از اردوى آن جناب كناره گيرى مى نموديم و در گوشه اى دور از ديد آنها مى گزيدم . تا اينكه اردوى همايونى آن حضرت در يكى از منزلها فرود آمد و ما نيز چاره اى نداشتيم جز آنكه با آنها هم منزل شويم . پس از مدّتى ، هنگامى كه طعام براى خود ترتيب نموده و مشغول خوردن چاشت بوديم ناگهان ديديم فرستاده اى از جانب امام حسين عليه السّلام به سوى ما آمد و سلام كرد و خطاب به زُهير بن قين نمود و گفت : اى زُهير! امام عليه السّلام مرا به نزد تو فرستاده كه به خدمتش آيى . پس هر كس از ما كه لقمه اى در دست داشت (از وحشت اين پيام ) آن را بينداخت كه گويا پرنده بر سر ما نشسته بود (كه هيچ حركتى نمى توانستيم بكنيم ).(16) زوجه زهير كه نامش « ديلم » دختر عمرو بود به او گفت : سُبْحانَ اللّه ! فرزند رسول خدا تو را دعوت مى كند و تو به خدمتش نمى شتابى !؟ سپس ‍ زوجه اش گفت : اى كاش به خدمت آن جناب مى رفتى و فرمايش ايشان را مى شنيدى . زُهير بن قين روانه خدمت آن جناب شد. اندكى بيش نگذشت كه زهير با بشارت و شادمان و روى درخشان باز آمد. آنگاه امر نمود كه خيمه و خرگاه و ثقل و متاع او را نزديك به خيمه هاى فلك احتشام حضرت امام حسين عليه السّلام زدند و به زوجه خود گفت : من تو را طلاق دادم ؛ زيرا دوست نمى دارم كه از جهت من جز خير و خوبى به تو رسد و من عازم شده ام كه مصاحبت امام حسين عليه السّلام را اختيار نمايم تا آنكه جان خود را فداى او كنم و روح را سپر بلا گردانش نمايم . سپس اموال آن زن را به او داد و او را به دست بعضى عموزاده هايش سپرد كه به اهلش رسانند. آن زن مؤ منه برخاست و گريه كرد و او را وداع نمود و گفت : خدا يار و معين تو باد و خيرخواه تو در امور، از تو مسئلت دارم كه مرا روز قيامت در نزد جدّ‍ِ حسين عليه السّلام ، ياد نمايى . سپس زهير به اصحاب خويش گفت : هر كس خواهد به همراه من بيايد و اگر نه اين آخرين عهد من است با او. امام حسين عليه السّلام از آن منزل كوچ نمود و روانه راه گرديد تا آنكه به منزل « زُباله » رسيد و در « زباله » خبر شهادت مسلم بن عقيل رحمه اللّه مسموع امام عليه السّلام گرديد. گروهى كه از اهل طمع و ريبه و دنيا پرستان كه از حقيقت حال مطّلع گرديدند اختيار مفارقت نموده از او جدا شدند و كسى در ركاب سعادت انتساب فرزند حضرت ختمى مآب باقى نماند مگر اهل بيت و عشيره و خويشان آن جناب و گروهى از اَخيار كه در سلك اصحاب كِبار منخرط بودند. راوى گفت : از شدت گريه و ناله كه در مصيبت جناب مسلم رضى اللّهُ عنه و فرياد و افغان كه واقع شد، آن مكان به تزلزل در آمد و اشكها چون رود جيحون از چشمان جارى شد. پس از آن ، آن امام انس و جن با نيّت صادق و اعتقاد كامل و به قصد اجابت داعى حق جلّ و علا از آن منزل كوچ كرده و روانه راه گرديد. فرزذق شاعر به شرف خدمتش فايز شد و بر آن حضرت سلام كرد و عرضه داشت : يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ، چگونه اعتماد به سخن اهل كوفه نمودى و حال آنكه ايشان پسر عمويت جناب مسلم بن عقيل و ياران او را مقتول ساختند؟!

راوى گفت : سيلاب اشك از ديده مبارك آن جناب روان گرديد و فرمود: خدا رحمت كناد مسلم را، به درستى كه رفت به سوى روح و ريحان و جَنّت و رضوان پروردگار و به درستى كه او به جا آورد آنچه را كه بر او مكتوب و مقدّر گرديده بود و باقى مانده است بر ما كه به جا آوريم . سپس ‍ اين ابيات را انشاء فرمود:

1 - يعنى اگر دنيا متاع نفيس شمرده شده باشد، ثواب الهى از آن برتر و اَعلى خواهد بود.

2 - و اگر بدنها براى مرگ خلق شده اند، پس كشته شدن مرد با شمشير در راه رضاى الهى افضل است .

3 - و اگر روزى ها در تقدير پروردگار در ميان خلق قسمت گرديده ، پس ‍ حرص كم داشتن درطلب رزق نيكوتر است .

4 - و اگر جمع كردن مالهاى دنيا از براى گذاشتن است ، پس چه شده است كه مرد در انفاق كرد بخيل باشد مالى را كه آن را در اين دنيا باز خواهد گذاشت . راوى گويد: پس از آن ، از جانب امام حسين عليه السّلام نامه اى به جمعى از شيعيان كوفه شرف صدور يافت از جمله : سُليمان بن صُرَد خُزاعى ، مُسيّب بن نَجَبَه ، رِفاعة بن شَدّاد و عدّه اى ديگر از گروه شيعه و محبّان و آن فرمان را به وسيله قيس بن مصهر ( مسهر در نسخه بدل ) صيداوى به كوفه ارسال فرمود؛ قيس به حوالى شهر كوفه رسيد حُصَيْن بن نُمير - لَعْنَةُ اللّهِ عَلَيْهِ - گماشته ابن زياد - لَعْنَةُ اللّهِ عَلَيْهِ - به او برخورد تا از حال او تفتيش نمايد.

قيس پس از اطلاع از غرض حُصَين ، آن نامه عنبر شمامه را پاره پاره نمود.

حُصين لعين ، آن مؤ من پاك دين را گرفته در حضور ابن زياد بد نهاد آورد؛ چون در حضور آن لعين بايستاد، آن شقى از او سؤ ال نمود: تو كيستى ؟

قيس در جواب فرمود: مردى از شيعيان و اخلاص كيشان مولاى متّقيان امير مؤ منان على بن ابى طالب عليه السّلام و پيرو فرزند دلبند آن جناب ، ابى عبداللّه الحسين عليه السّلام هستم .

آن لعين گفت : چرا نامه را پاره نمودى ؟

قيس فرمود: آن نامه از ناحيه مقدّسه امامت صادر گرديده به سوى جماعتى از اهل كوفه كه نامهاى ايشان را نمى دانم .

ابن زياد گفت : به خدا قسم ، از دست من رهايى نخواهى يافت مگر آنكه خبر دهى به نام جماعتى كه نامه براى ايشان ارسال شده و يا آنكه بر منبر بالا روى و حسين بن على و پدر و برادر او را ناسزا گويى و اگر چنين نكنى بدنت را پاره پاره نمايم .

قيس فرمود: امّا نام آن گروه را اظهار نخواهم كرد و از ناسزا گفتن بر امام حسين و پدر و برادر او، مضايقه ندارم و به جا خواهم آورد!؟ سپس آن مؤ من ممتحن بر منبر بالا رفت شرايط حمد و ثناى الهى و صلوات بر حضرت رسالت پناه صلّى اللّه عليه و آله را به جاى آورد، پس از آن ، از خداى متعال طلب نزول رحمت بر روح مطهر و روان اَنْوَر بر گزيده داور، جناب اميرالمؤ منان و دو فرزند دلبند او نمود و بعد از آن ، عبيداللّه و پدر آن لعين و عُتاة و باغيان بنى اميه را به لعن بسيار ياد نمود و آنچه را كه شرط مَطاعن ايشان بود فرو گذار ننمود. سپس فرمود: اى گروه مردم ! منم فرستاده و رسول امام انام حضرت حسين عليه السّلام به سوى شما، آن حضرت را در فلان منزل گذاردم و به اينجا آمدم ، اينك فرمانش را اجابت و به خدمتش ‍ مسارعت نماييد.

منبع : سايت غدير


 
+ نوشته شده در 20:53 توسط مسعود.